.
....
طنین زخمه های تبر
مرا به باغ خزان زده می کشاند
سکون است و سکوت
به اتاق باز می گردم
دیگر بار . . . . پژواک سنج تبر
این کیست
مرا . . . تکه تکه می کند
تا شومینه اش در زمستان
خاموش نماند!
نصرت رحمانی
I get
a taste of blood
in my mouth
when you're near
اما ما روشنفکرها برای هر کار کوچک فرهنگی آنقدر درگیر حواشی هستیم که بیشتر عمل کتاب خریدن یا فیلم دیدن برایمان مهم است تا مفهومش. فعل انجام یک کار فرهنگی ،بگوییم روشنفکری. برای همین است که ما سینما، موسیقی، تئاتر، نقاشی، ادبیات و....خیلی چیزهای دیگر نداریم. برای اینکه با این همه فکر روشن، هنوز آدم ها را بر اساس مارک لباس هایشان می سنجیم. بر اساس دفعات کافه رفتن شان و بر اساس تعداد فیلم های ندیده ، کتاب های نخوانده و موزیک های نشنیده شان. به گه کشیدن هنر و ادبیات یک مملکت کار ساده ای است. ما موفق شدیم.
بگذریم....جاتون خالی ـ شاید هم تو همون سالن بودین ـ باید می دیدین که منیژه محامدی چه گندی به اثر برگزیده ساراماگو بیچاره زده بود...آخرش هم که هرچی شعار می تونست چپونده بود تو دهن مهوش افشار پناه...و یه صدتایی هم شخصیت می اومدند و یهویی وسط کار ول می شدند...بیچاره ها خدا می دونه رو سن چه عذابی می کشیدن...دیالوگ که نداشتن بازی هم که بلد نبودند کنن حداقل رو سن به اون بزرگی خودشون را با یه چیزی سرگرم کنن....طراحی صحنه هم که حرفی درباره اش زده نشه بهتره....
هرچند ما که از تئاتر و هنر و ادبیات چیزی نمی فهمیم..گفتیم بریم ببینیم این همه میگن تئاتر شهر چه خبره ..حداقل بگیم ما هم هنرمندیم دیگه...
راستی روزنامه آینده نو را یادتون نره..فعلا که بهتر از هیچیه و واسه ما آدمای مثلا فرهنگی هم کلی خوبه چون از ۱۶ صفحه نصفش مربوط به مسائل فرهنگیه.
and so where does my heart
belong....
چند روز آخر هفته پيش را با كلي آدم اراذل و اوباش تر از خودم رفتين جنگل ابر و تنها چيزي كه نديديم ابر بود. ولي كلي خنديديم چون اصولا همه ما آدم هايي بوديم كه تحت هر شرايطي كر كر خندمون بلنده. شب اول كه از فرط سرما كلي خنديديم و نخوابيديم...شب دوم هم در پي ورود دو تا آدم مشكوك به محدوده چادرمون دچار ترس وحشت انگيزي شديم و نزديك بود همه اساسي كار شلوارامونو بسازيم....بازم دمشون گرم كه سرو كلشون پيدا شد و ما را از اون شب مرگي در آوردن..بچه ها از شدت ترس فقط چرت و پرت مي گفتن و مي خواستن يعني دلشون قرص بشه...بعد از دو روز وقتي وارد شهر شاهرود شديم مثل آدماي جنگلي بوديم كه از تمدن سال ها به دور بودن...چند روزي طول كشيد تا به وضعيت سابق كه اون هم زياد دست كمي از بي تمدني نداشت برگرديم و حالا يعني خيلي خوبيم. داريم برنامه بعدي را مي چينيم...تازه خل و چل ها همديگر را پيدا كردن.. حالا حالاها واسه هم برنامه داريم
