تبليغاتX
آنجا که شیطان پانچواش را گم کرد

آنجا که شیطان پانچواش را گم کرد

شب یک ، شب دو

"میان من و تو وقتی برهنه نیستیم، همه چیز ساکن است . وقتی برهنه آغاز می کنیم بعدا می توانیم پوشاننده ترین پوشاکمان را بپوشیم و مطمئن باشیم که جریان برقرار است و همه چیز ادامه دارد . دیگران دو اشکال دارند . آن ها پوشیده آغاز می کنند و همین که برهنه می شوند همه چیز تمام می شود یا این که برهنه آغاز می کنند اما آغازی میانشان روی نمی دهد . آن وقت هر کس لباس خودش را می پوشد و هر کدام به راه خود می روند . "
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 2:48  توسط دن آدئو داتو  | 

 

.

....

طنین زخمه های تبر

مرا به باغ خزان زده می کشاند

سکون است و سکوت

به اتاق باز می گردم

دیگر بار . . . . پژواک سنج تبر

این کیست

مرا . . .  تکه تکه می کند

تا شومینه اش در زمستان

خاموش نماند!

نصرت رحمانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 4:21  توسط دن آدئو داتو  | 

سکونی سراسر وهم

                                                               

                                                                I get     

                                                       a taste of blood  

                                                         in my mouth

                                                     when you're near

+ نوشته شده در  جمعه یکم دی 1385ساعت 15:31  توسط دن آدئو داتو  | 

روزهای سردی را می گذرانم. ما همه آدم های عجیبی هستیم. آدم هایی که فکر می کنیم و دوست داریم روشنفکر باشیم ولی نیستیم. کتاب می خریم. فیلم می بینیم. به دیدن تئاتر و نمایشگاه های عکس و نقاشی می رویم. آخر هفته را صرف رفتن به یک کنسرت موسیقی می کنیم و دوست داریم که به همه بگوییم ما هم روشنفکریم و تا بخواهید " ایسم " بلدیم و فرق ابژه و سوژه را می فهمیم.

اما ما روشنفکرها برای هر کار کوچک فرهنگی آنقدر درگیر حواشی هستیم که بیشتر عمل کتاب خریدن یا فیلم دیدن برایمان مهم است تا مفهومش. فعل انجام یک کار فرهنگی ،بگوییم روشنفکری. برای همین است که ما سینما، موسیقی، تئاتر، نقاشی، ادبیات و....خیلی چیزهای دیگر نداریم. برای اینکه با این همه فکر روشن، هنوز آدم ها را بر اساس مارک لباس هایشان می سنجیم. بر اساس دفعات کافه رفتن شان و بر اساس تعداد فیلم های ندیده ، کتاب های نخوانده و موزیک های نشنیده شان. به گه کشیدن هنر و ادبیات یک مملکت کار ساده ای است. ما موفق شدیم.

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آبان 1385ساعت 23:34  توسط دن آدئو داتو  | 

جایی، تو گوشه های محدوده زندگی مون یک بچه ۵ ساله اونقدر شکنجه از خانواده دیده که بدنش فلج شده. یه جایی کلی آدم مردن. شهر با یه بارندگی بهاری بهم ریخته و همه راه ها بسته شدند و احتمالا کلی هم سر این قضیه خسارت دیدند چرا؟ به همون دلایل همیشگی. وزارت خونه ای تشکیل میشه و بعد چون می خواهند وزیرش را برکنار کنند و از طرفی هم دیگه کسی را برای معرفی ندارند بی خیالش می شن و میگن اصلا از اول هم نباید وزارت رفاه راه می انداختیم. یکی از سازمان های اون جایی که زندگی می کنم چند روزیه بهم ریخته و کلی آدم توش استعفا دادن ولی میگن شایع اس و روزنامه ها واسه پر کردن صفحه شون این خبرا را میزنن

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 14:43  توسط دن آدئو داتو  | 

خب امروز بعد از یک حرکت نسبتا فرهنگی ( منظورم تماشای تئاتر ) وقتی از سالن اصلی تئاتر شهر اومدم بیرون یا شاید بهتر باشه بگم اومدیم بیرون..بارون داشت می اومد اولین بارون پاییزی خیلی لوس و بی نمک بود و آدم هایی هم که جلو تئاتر شهر بودند از آنجا که همشون هنرمندند دچار احساسات لطیف شده بودند و با اشک جمع شده تو چشم هاشون به بارون نگاه می کردند و خیلی ها اونقدر جو گیر شدند که بی خیال ماشین هاشون شدند و پیاده رفتند خونه.

بگذریم....جاتون خالی ـ شاید هم تو همون سالن بودین ـ باید می دیدین که منیژه محامدی چه گندی به اثر برگزیده ساراماگو بیچاره زده بود...آخرش هم که هرچی شعار می تونست چپونده بود تو دهن مهوش افشار پناه...و یه صدتایی هم شخصیت می اومدند و یهویی وسط کار ول می شدند...بیچاره ها خدا می دونه رو سن چه عذابی می کشیدن...دیالوگ که نداشتن بازی هم که بلد نبودند کنن حداقل رو سن به اون بزرگی خودشون را با یه چیزی سرگرم کنن....طراحی صحنه هم که حرفی درباره اش زده نشه بهتره....

هرچند ما که از تئاتر و هنر و ادبیات چیزی نمی فهمیم..گفتیم بریم ببینیم این همه میگن تئاتر شهر چه خبره ..حداقل بگیم ما هم هنرمندیم دیگه...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 0:59  توسط دن آدئو داتو  | 

فکر می کنم از امروز تا چند هفته ای نون روانپزشک ها و روانشناس ها  حسابی تو روغن باشه.. چون شرق که تعطیل شده..نرگس هم به خوبی و خوشی تموم شد و حالا مردم بعد از ۹۰ شب یهو شک روحی بدی بهشون وارد شده و همه روانپریش شدند...معلوم نیست تکلیف اون همه آدمی که هر شب پارک ملت جمع می شدند و نرگس می دیدند چی میشه....

راستی روزنامه آینده نو را یادتون نره..فعلا که بهتر از هیچیه و واسه ما آدمای مثلا فرهنگی هم کلی خوبه چون از ۱۶ صفحه نصفش مربوط به مسائل فرهنگیه.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 1:32  توسط دن آدئو داتو  | 

به هر حال نمردیم و دیدیم وقتی بهترین روزنامه یه کشور تعطیل میشه چه اتفاقی می افته....ولی به نظر توقیف شدن شرق خوب بود چون مردم حداقل شب ها وقتی میرن خونه به جای خوندن روزنامه و باز شدن چشم و گوششون میشینن سریال نرگس را می بینن که کلی هم پیام اخلاقی داره.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 23:54  توسط دن آدئو داتو  | 

I can't hide

and so where does my heart

belong....

چند روز آخر هفته پيش را با كلي آدم اراذل و اوباش تر از خودم رفتين جنگل ابر و تنها چيزي كه نديديم ابر بود. ولي كلي خنديديم چون اصولا همه ما آدم هايي بوديم كه تحت هر شرايطي كر كر خندمون بلنده. شب اول كه از فرط سرما كلي خنديديم و نخوابيديم...شب دوم هم در پي ورود دو تا آدم مشكوك به محدوده چادرمون دچار ترس وحشت انگيزي شديم و نزديك بود همه اساسي كار شلوارامونو بسازيم....بازم دمشون گرم كه سرو كلشون پيدا شد و ما را از اون شب مرگي در آوردن..بچه ها از شدت ترس فقط چرت و پرت مي گفتن و مي خواستن يعني دلشون قرص بشه...بعد از دو روز وقتي وارد شهر شاهرود شديم مثل آدماي جنگلي بوديم كه از تمدن سال ها به دور بودن...چند روزي طول كشيد تا به وضعيت سابق كه اون هم زياد دست كمي از بي تمدني نداشت برگرديم و حالا يعني خيلي خوبيم. داريم برنامه بعدي را مي چينيم...تازه خل و چل ها همديگر را پيدا كردن.. حالا حالاها واسه هم برنامه داريم

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 1:9  توسط دن آدئو داتو  | 

یک ساعت راجع به فیلم " کافه ستاره" و " به نام پدر " چرت و پرت نوشتم همش از بین رفت چون یادم رفته بود کپی کنم مطلبمو...بی خیال..اگه فکر می کنید می شینم دوباره سخنان فاخر را می نویسم سخت در اشتباهید چون اصلا نمی دونم چی نوشته بودم
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 23:57  توسط دن آدئو داتو  |